استاد لوریس چکناواریان:

هنر اگر بخواهد ماندگار باشد حتما باید الهی و علمی باشد

لوریس چکناواریان گفت: یک هنرمند هرچقدر پیشرفت کند بدون الهام از مردم، فرهنگ و به خصوص الهام الهی قادر نیست اثری را بسازد و اگر اثری را بسازد یک اثر زمینی ویک بار مصرف است. هنر اگر بخواهد ماندگار باشد حتما باید الهی و علمی باشد.

برنامه "ملاقات" رادیو گفت و گو، مروری بر زندگی و فعالیتهای علمی و ادبی استاد لوریس چکناواریان موسیقی دان، آهنگساز و رهبر ارکستر زده است.

رادیو گفت وگو: شما در جایی گفته اید که پدرتان بسیار دوست داشتند که شما مشاغل دیگری از جمبه پزشکی یا مهندسی را داشته باشید ولی شما ناگهان در این میانه علایقی را به موسیقی نشان می دهید که آنها دیگر نمی توانند در برابرش بایستند.

استاد چکناواریان: عاشق موسیقی بودم و زمانی که متوجه این موضوع شدم، جنگ جهانی دوم شروع شده بود. در 1945 کوچک بودم و متفقین در کشور بودند و هنرمندان بزرگی از لهستان و روسیه و ارمنستان و گرجستان و کشورهای دیگر به ایران پناه آورده بودند. موزیسین های فوق العاده ای بودند ولی چون در اینجا کاری نبود، فقط در کافه ها می زدند. ترس پدرم از این بود که اگر من بروم در موسیقی ممکن است من هم موزیسین یکی از این کافه ها بشوم.

 در خانواده های ارامنه هرکسی باید یک کار هنری انجام دهد یعنی باید با هنر بزرگ شویم خوب من هم عاشق موسیقی بودم و پدرم مسئله ای هم نداشت و حتی برایم ویالون هم خرید. بعد از اینکه متوجه شد که به موسیقی علاقه دارم و در 14 سالگی گروه کر را تشکیل دادم و کنسرت دادم و در 16 سالگی هم ارکستر سمفونی درست کردم و در اینجا رهبری کردم دیگر به ناچار اجازه داد.

رادیو گفت و گو: شما از همان موقع آهنگ می نوشتید؟

استاد چکناواریان: بله می نوشتم ولی آهنگ ها در سطح بالایی نبود. هنوز به مدرسه نرفته بودم ولی علاقه زیادی به آهنگ سازی هم داشتم و ملودی می نوشتم. پدرم وقتی دید می خواهم به دنبال موسیقی بروم تصمیم گرفت تحصیلات در موسیقی را یاد بگیرم تا موزیسین خوبی بشوم و من را به اتریش فرستادند.

زمانی که به وین رفتم آنجا هم متفقین حضور داشتند. خوشبختانه بعد از یک سال و نیم استقرار پیدا کردم و زندگی به صورت نرمال برگشت و من فارغ التحصیل آنجا شدم.

رادیو گفت وگو: اتریش در آن زمان عملا هم به لحاظ سیاسی اوضاع و احوال نامساعدی داشت و از طرف دیگر هم خود اتریش یکی از مهدهای اساسی در مورد موسیقی به ویژه موسیقی علمی در دنیا بوده است.

استاد چکناواریان: ما دونوع موسیقی داریم یا حسی است یا علمی. موسیقی کلاسیک علم است در واقع 99 درصد علم است و یک درصدش هنر است که اگر هنر الهی داشته باشد، می شود آسمانی موسیقی و اگر زمینی باشد می شود زمینی. موسیقی های دیگر جز کلاسیک بیشتر بر حس پیاده شده و نه روی علم.

هر هنرمندی با وجود اینکه تکنیک اولیه را یاد می گیرد هرچقدر هم که پیشرفت کند بدون الهام از مردم، فرهنگ خود و به خصوص الهام الهی قادر نیست اثری را بسازد و اگر هم اثری را بسازد یک اثر زمینی یک بار مصرف است. هنر اگر بخواهد ماندگار باشد حتما باید الهی و علمی باشد.

ما موسیقی کردی، لری، ارمنی، آلمانی داریم یعنی هر کشور موسیقی خاص خودش را دارد ولی موسیقی کلاسیک فقط علمی است و برای جای خاصی نیست.

رادیو گفت وگو: فرمودید الهام در موسیقی بسیار نقش بازی می کند. وقتی نام لوریس چکناواریان را می شنویم بلافاصله آن چیزی که در ذهن من نقش می بندد، آیین ها، رسوم و مناسبات حتی میان انسان و پروردگار و عالم هستی است. بارها شنیده ام که شما با افتخار گفته اید که من ایرانی هستم جالب است که تمام اینها را می توان بدون تاریخ مصرف در قالب الهام توجه کرد.

استاد چکناواریان: خودم را ایرانی اصل می دانم. از بچگی با ضرب زورخانه شیرخدا بزرگ شدم و عاشقش بودم. در محرم در خیابان سعدی دسته های بزرگی می آمدند و از بچگی عاشق ضرب و سنج بودم. موسیقی کلیسیایی را همیشه دوست داشتم و این سه سنت همیشه بر من تاثیر گذار بوده و تا به امروزم است و پایه موسیقی من بر این سه تا بوده است.

در زورخانه برای اولین بار داستان رستم و سهراب را شنیدم و آن زمان با خودم گفتم اگر روزی موزیسین باشم اوپرای رستم و سهراب را اجرا خواهم کرد.

حدود 25 سال طول کشید تا توانستم اوپرای رستم و سهراب را تمام کنم چون ما سنت نوشتن اوپرا را نداشتیم و خیلی ها مخالف بودند که امکان ندارد بر داستان رستم و سهراب اوپرا در بیاید، آن موقع جوان بودم و با خودم آنقدر تمرین و کار کردم و چون به خودم قول داده بودم که این اثر را بنویسم. انقدر نوشتم تا معلومات و تجربه هایم زیاد شد و به جایی رسیدم که بعد از 25 سال این را به اتمام برسانم.

رادیو گفت و گو: از نام بزرگ کارل اورف یاد می کنم.

استاد چکناواریان: آن موقع به من می گفتند امکان ندارد بتوانی اوپرای رستم و سهراب را بنویسی و به من می گفتند به کسی بده تا این داستان را به صورت نمایشنامه در بیاورد ولی من می خواستم دقیقا روی شعر بنویسم. مهم شعر و ماندگاری آن بود و برای من علم آن شعر مهم بود.

در اوپرا موسیقی مهم است و من به این نتیجه رسیدم که این ریتم شعر است که باید بشکنم و مفهوم حرف ها را بنویسم برای من رزم مهم بود چون من را به آیین زورخانه می برد.

همه می گفتند امکان پذیر نیست و چون من را حمایت نمی کردند حتی برای اینکه بر روی کاغذ نت چاپ کنم، وام گرفتم. با وجود این نشستم و از خود شعر نمایش را در آوردم و اولین طرح را نوشتم و بعد به سالزبورگ نزد کارل اورف که یکی از بزرگترین آهنگسازهای دنیا بود رفتم. همه می گفتند امکان ندارد این شخص شما را ببیند ولی وقتی آنجا رفتم معجزه بود و وقتی برای دیدنش پافشاری کردم خودش هم کنجکاو شد. زمانی که قسمت هایی از شاهنامه را برایش اجرا کردم خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و گفت اینجا بمان و ادامه بده و من گفتم پولی ندارم و بعد از چند ساعت من را خواست و گفت تمام زندگی ات را در سالزبورگ تامین کردم برو آپارتمان بگیر و برو بشین رستم و سهراب را بنویس.

البته طرح اولم کمی غرب زده بود و باید تجربه کسب می کردم. بعد از آن هم به آمریکا رفتم و استاد دانشگاه شدم و دوباره به ایران بازگشتم و به زورخانه رفتم و کارم را ادامه دادم و جمعا 25 سال طول کشید، در این مدت هشت دفعه از اول تا آخر نوشتم.

بعد از 15 سال که این کار تمام شد در کشوی من بود، حدود 16 سال پیش در دهمین جشنواره فجر دعوت شدم که بیایم و با گروه کر ارمنستان که 200 نفر بودند برای اولین بار رستم و سهراب را در تالار وحدت اجرا کردیم.

رادیو گفت وگو: چرا از دید شما زندگی یک شوخی است؟

استاد چکناواریان: شوخی به این معنا که باید با زندگی شوخی کنید. من خودم را جدی نمی گیرم چون یک بار مصرفم بنابراین کارم را باید جدی بگیرم چون کارم است که بعد از رفتن من باقی می ماند و در طول اینکه دارم زندگی می کنم اگر خودم را جدی بگیرم دیگر نمی توانم خلق کنم من باید با مردم و با خداوند باشم. کسی که خودش را جدی بگیرد در واقع تمام راه های زندگی را بسته است.

رادیو گفت وگو: شما نقاشی هم می کشید؟

استاد چکناواریان: البته من نقاش نیستم، نقاشی می کنم که احساس موسیقی ام را بر روی بوم بکشم. نویسندگی هم می کنم و تا الان 100 داستان کوتاه هم نوشته ام. دلم می خواهد تئاتر بازی کنم و با اینکه 80 سال دارم می خواهم در اولین فیلم خودم بازی کنم.

رادیو گفت وگو: آیا این فیلم بر مبنای زندگی خودتان است؟

استاد چکناواریان: خیر، یک فیلم عاشقانه است چون برای من عشق مهمترین چیز در زندگی است. عشق جزو زندگی من است و می خواهم حتما بازی کنم. 

رادیو گفت وگو: از زاویه عشق به زندگی تان نگاهی بیاندازیم.

استاد چکناواریان: عشق خداست که ما را آفریده است وگرنه خدا به ما نیازی ندارد. خداوندی که کهکشان را به وجود آورده است در این کهکشان با این عظمت آدم را آزاد آفریده است چون عشق را در قلبت قرار داده است. عشق این نیست که مربوط زن و مرد و دختر و پسر باشد بلکه عشق به همدیگر، عشق به مملکت یا عشق به طبیعت را می توان نام برد. بخاطر همین هم من هفت اثر را با عنوان خدا عشق است نوشته ام.

رادیو گفت وگو: در پایان جمله ای شعری یا هر سخنی که دارید برایمان بفرمایید.

استاد چکناواریان: شعری را اواخر نوشته ام البته شاعر نیستم ولی گهگاه چیزهایی را می نویسم:

من هنوز متولد نشده ام

رنگ موهایم رنگ روحم است

سنم نشان از پختگی زندگی است و نه پیری

من مانند زنبوری هستم که با نشستن بر روی گلها عسل درست می کند

درونم و ظاهرم را یکی نکنید

من را محکوم نکنید که به مهر نیاز دارم و همچو  ماهی به آب

وقتی بمیرم جشن تولد بگیرید و شادی کنید چون از آن روز به بعد روحم در قلب های شما زندگی خواهد کرد.

قابل ذکر است، برنامه "ملاقات" از شبکه رادیویی گفت و گو جمعه ها ساعت 8 صبح پخش می شود و علاقه مندان می توانند برای دریافت فایل صوتی این برنامه به سایت رادیو گفت و گو مراجعه کنند.

نظر شنوندگان


captcha

برای بروزرسانی عبارت روی عکس کلیک کنید

این مطلب را به اشتراک بگذارید

گفت‌وگوی ویژه

مناظره ها

پرتال پورتال سازمانی بایگانی اسناد پورتال جامعه مجازی پورتال شبکه اجتماعی